آفتاب مهربانی

اَلّلهُمَّ عَجِّل لِوَليِّكَ الفَرَج وَ العافِيَهِ وَ النَّصر

پدر مهربان

یکشنبه پانزدهم تیر 1393

یک روز هم می آید که کم کم یاد می گیرد روی پاهایش بایستد. فقط باید دستش را بگیری تا تمرین قدم برداشتن کند...

یک روز هم می آید که تو دستش را رها می کنی و او یکی دو قدم را تنهایی برمی دارد و کلی ذوق می کند و قبل از این که تعادلش را از دست بدهد دست هایش را باز می کند و خودش را می اندازد توی آغوشت...

یک روز هم می آید که خودش راه می افتد و به این طرف و آن طرف اتاق سرک می کشد. فقط باید هوایش را داشته باشی که مثلا سمت پله ها نرود و دست به چیز خطرناکی نزند و...

یک روز هم می آید که کفش های کوچکش را پایش می کنی و انگشت کوچکت را محکم توی مشتش می گیرد و با هم توی کوچه قدم می زنید... با قدم های کوچک و آهسته... کمی که راه رفت خسته می شود و دوباره دست هایش را باز می کند که بغلش کنی...

یک روز هم می آید که کمی جلوتر از تو شروع می کند به دویدن. تو هم قدم هایت را تندتر برمی داری که فاصله اش با تو زیاد نشود و مثلا به سر خیابان که می رسید می دوی و دستش را می گیری یا بغلش می کنی که یک وقت خطری تهدیدش نکند...

یک روز هم می آید که می فرستی از مغازه های نزدیک برایت خرید کند... کلی هم سفارش می کنی که جای دور نرو...

فقط از فلانی خرید کن...

توی کوچه مواظب ماشین ها باش و ... پشت سرش آیة الکرسی می خوانی...

اگر چند دقیقه دیر کند دلت هزار را ه می رود...

لباس می پوشی می آیی دنبالش ببینی کجا رفته...چی شده...

یک روز هم می آید که دیگر همه ی دنیایش تو نیستی...

همه ی دوست داشتنی هایش دور و برش نیستند...

اجازه می گیرد که برود با دوست هایش بازی کند...برود به جاهایی که دوست دارد... همه ی سفارش های لازم را می کنی... اجازه می دهی که برود... برایش صدقه کنار می گذاری...

حتی می روی توی کوچه یک جور که نفهمد زیر چشمی بازی کردنشان را تماشا می کنی و رد می شوی...چقدر بهش خوش می گذرد...باید یا از بازی خسته بشود یا گرسنه اش بشود یا از رفیق هایش نارفیقی و بی مرامی ببیند تا دوباره یاد تو بیفتد و دلش برای خانه تنگ شود و برگردد...

یک روز هم می آید که می رود...

می رود برای خودش کسی بشود...

می رود دنبال سرنوشتش...

تو هر روز برایش صدقه کنار می گذاری... برای این که فلان کارش جور شود...فلان خانه را بتواند اجاره کند... فلان مشکلش حل شود...نذر و نیاز می کنی...بعد از نمازها برایش دعا می کنی... حواسش نیست که دارد "با دعای تو راه می رود"... که فلان پیشرفتش به خاطر فلان نذر توست...که فلان گرفتاری اش به خاطر فلان کدورت توست... فلان خطری که از سرش گذشت به خاطر صدقه های توست..چطور بشود که گرفتاری های روزگار بگذارند که یادتو بیفتد و حالی از تو بپرسد...

یک روز هم می آید که دلت برایش تنگ می شود... می نشینی آلبوم عکس هایش را ورق می زنی... غرق خاطراتت می شوی... یاد بچگی هایش می افتی...یاد روزهای اول قدم برداشتنش... آن یک باری که از پله افتاد و تو سراسیمه دویدی و بغلش کردی... آن قدر توی بغلت گریه کرد تا خوابش برد...

آن روز که توی شلوغی بازار سرگرم بازی شده بود و غیبش زده بود...

آن روز که یواشکی راه افتادی پشت سرش توی کوچه ببینی کجا دارد می رود...

آن روز که دعوایش کردی و با قهر از خانه زد بیرون...

آن روز که....

حالا یک بار خودت را بگذار جای آن طفل و بنشین از اول به همه ی آن روز ها فکر کن...

و به مولایی که گاهی از نزدیک، گاهی از دور مراقب و نگران تو بوده...

تا راه رفتن یاد بگیری...

تا به جایی برسی...

و لابد الان دلتنگ توست...

به نقل از وبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 9:53 توسط محمد حسین

درد دل

پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393

این مطلب فقط و فقط به خاطر درد دل کردن با توست . من و تویی که ادعا می کنیم شیعه هستیم و محب. در حالی که  بیشتر وقت ها غفلت ما باعث رنجش خاطر و آزردن قلب نازنین محبوبی میشه که همیشه و هرلحظه به یاد ماست و باعث میشه که اشک از چشم های زیبا و معصوم  پدر مهربونمون جاری بشه. پدری که امید شیعیان، مسلمانان و همه مردم آزاده دنیاست. پدری که برای ما بچه شیعه ها برای ما پسرا و دخترای شیعه از پدر و مادر و خواهر و برادر نزدیک تر و مهربون تر است. کسی که همیشه به فکر منه بچه شیعه است و برای من از خدا طلب آمرزش و مغفرت می کند و می فرماید:

 


ادامه مطلب...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 19:11 توسط محمد حسین

از ماست که برماست

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393
یــا صاحب الزمان
آقای مـن
مــولای مـن
از قـدیــم گفته انـد
"خلایـــق هــرچه لایــق" بی راه نگـفـته انــد
اقرار می کنیم هنوز لیاقت حضور در محضر شما را پیدا نکرده ایم
که اگر غیر از این بود
هم اینک در زمان ظهـور و در حضور شما به سرمی بردیم
"از ماست که بر ماست"
آری، ما مستحق بلای غیبتیـم؛

ادامه مطلب...

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 20:3 توسط محمد حسین

از صفر تا بیست

سه شنبه بیست و چهارم دی 1392
از صفر تا بيست

يك آزمون اساسي با سه پرسش اساسي

 

سوال اول: اگر عزيزي را گم كرده باشيد، چه مي‌كنيد؟

 آسوده و بي‌خيال مي‌نشينيد تا كم كم فراموشش كنيد؟

 يا براي يافتن او همه تلاش خود را به كار مي‌بريد و از اين و آن سراغش را مي‌گيريد.

 شب و روزتان را به جستجوي او مي‌گذرانيد... تا آن كه او را بيابيد يا نشاني از او پيدا كنيد؟

كداميك؟

 

 سوال دوم: اگر كسي را دوست داشته باشيد و بدانيد كه او نيز به شما بسيار علاقه‌مند است، آنقدر كه از بيماري شما بيمار مي‌شود و از خوشحالي شما خوشحال، چه مي‌كنيد؟

تنها به زبان اين دوستي را ابراز مي‌كنيد؟

يا در عمل، محبت خود را به او نشان مي‌دهيد؟

پيوسته در پي جلب رضايت او هستيد، به مناسبت‌هاي مختلف براي او هديه مي‌بريد، لباسي را مي‌پوشيد كه او دوست دارد، از عطري استفاده مي‌كنيد كه او مي‌پسندد و ...

كداميك؟

 

سوال سوم: اگر بدانيد، كه براي حل مشكلاتتان مي‌توانيد به كسي مراجعه كنيد كه آماده كمك به شما مي‌باشد و براي ارتباط با او گفتن يك سلام كافي است، چه مي‌كنيد؟

از كنار اين موضوع بي‌تفاوت گذر مي‌كنيد.

یا اینکه تمام تلاش خود را براي استفاده از اين فرصت به كار مي‌بريد.

كداميك؟

 

اكنون ما كه محبت امام زمانمان را در دل داریم و ادعا می کنیم

در انتظار او نشسته‌ايم،

او را بیشتر از جانمان دوست داريم،

گره تمام مشكلاتمان به دست او باز مي‌شود،

چگونه‌ايم و چه مي‌كنيم؟

آيا او را فراموش نكرده ايم؟

آيا نبودنش براي ما عادي نشده؟

 

آیا هر صبح

روزمان را با سلام بر او شروع كرده و آمدنش را از خدا مي‌خواهيم؟

براي سلامتيش صدقه مي‌دهيم؟

 

آیا واقعا

برای ما مهم است ، حتي مهم تر از خانواده، دوستان، دنيا، پول، مقام، علم و ...؟

اونقدر مهمه که به خاطرش حاضر باشیم دست تو جیبمون کنیم و برای بالا بردن نامش از خودمون پول خرج کنیم؟

 

آيا حاضريم

فقط چند دقيقه از وقت روزمان را براي او اختصاص دهيم و درباره محبوبمان با مردم صحبت كنيم و بذر محبتش را در دل هاي پاك مردم آبياري كنيم؟

 

و مهم‌تر آن كه

آيا در برخورد با خانواده، دوستان، و آشنايان طوري عمل مي كنيم كه به عنوان دوستدار او آبرودار او باشيم؟

آیا با انجام گناه باز هم ایشون رو ناراحت میکنیم؟

آنگونه كه مورد رضایت اوست زندگي كرده و عمرمون رو سپري مي‌كنيم؟

هنگاميكه نامه اعمال ما را مي بيند از كرده ما ناراحت نشود. طوري كه اگر همان لحظه با او رو در رو شديم بتوانيم سر خود را بالا بياوريم و از خجالت سرخ نشويم؟

.........

 

خوب است در اين آزمون

اين سه پرسش ساده را از خود بپرسيم و به خودمان نمره دهيم.

 از صفر تا بيست!

 

امام منتظران(عج): "ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي‌كنيم و ياد شما را از خاطره نبرده‌‌ايم ..."

بيائيد ما نيز ياد او را از خاطر نبريم و براي آمدنش دعا كنيم  كه خود آن حضرت امر فرموده اند "و اكثروا الدعا بتعجيل الفرج" زياد براي من دعا كنيدكه...

 

 اللهم عجل لولیک الفرج

لینک ثابت

نوشته شده در ساعت 22:45 توسط محمد حسین


امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمودند:
« إِنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ، وَ لا ناسينَ لِذِكْرِكُمْ، وَ لَوْ لا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللاَّْواهُ، وَ اصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا.»

“ما در رعايت حال شما كوتاهى نمی كنيم و ياد شما را ازخاطر نبرده ايم ، كه اگر جز اين بود گرفتارى ها به شما روى مى آورد و دشمنان، شما را ريشه كن مى كردند . از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد."
" اَللّـهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَى آبائِه، فی هذِهِ السَّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَة، وَلِیّاً وَحافِظاً، وَقائِداً وَناصِراً، وَ دَلیلاً وَ عَیْنا، حَتّى تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً " ساعت فلش مذهبی
خروجی وبسايت